تبليغاتX
یه زن




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یه زن


امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم … تو … پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو … بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست



پ.و1: دلم گرفته...خيلي..دوست دارم برم خونمون...

پ.و2: دلم چايي داغ مي خواد كنار يه پنجره كه نماي بيرونش فقط برفه....سفيده سفيد...


نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 3:56 PM توسط یه زن| |


شیخی به زن فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پا بستی

                               

                                                گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم

                                                 آیا تو چنان که می نمایی هستی؟

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 11:56 PM توسط یه زن| |


گویند کسان بهشت با حور خوش است

من مگویم که آب  انگور خوش است

این نقد بگیرو دست از آن نسیه بدار

کآواز دهل شنیدن از دور خوش است





پ.و1: گاهی اوقات دلت می خواد کسی و داشته باشی که بتونی باهاش 2 بیت شعر خیام و 2 غزل از حافظ بخونی

دلت می خواد باهاش مثنوی و ورق بزنی...اون برات از حفظ شعر بخونه و تو به احساسی که پشته اون شعر هست خیره بشی.... اما ..حیف... من خیلی از آرزوها رو باید به گور ببرم....


پ.و2: حسودیم شده حسابی...به کی؟

 به زن آقای خدادادی

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 9:14 PM توسط یه زن| |

تو راست می‌گفتی!، احمقم .
احمقانه خوشبینم !
واقعا کلمه‌ایی فراتر از احمق
مرا باید صدا کند !
مرا باید صدا بزند ...

بیهوده به راه ادامه می‌دهم
بیهوده‌ی، بیهوده
هی تکرار می‌کنم
با تو !
سلام - خداحافظ
سلام - خداحافظ

هی، هی، هی تکرار می‌کنم
و احمقانه خوش‌بینم ...

با تو کاخ می‌سازم
با تو ...
با تو به رویا می‌روم
با تو می‌رقصم
با تو می‌دوم
با تو می‌پیچم
به دور تو و به دور خودم
با تو می‌میرم ...
***
کنار دستیم
با چشماش صِدام می‌کند
با دست اشاره می‌کند:
هی عمو کجایی

احمقانه خوش‌بینم ! ...

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 11:49 AM توسط یه زن| |

نمی دونم چرا اینقدر دلگیرم

اینقدر دودلم

اینقدر استرس دارم

و اینقدر اعصابم بهم ریخته

تو که نه کسه خاصی هستی ..نه بودی

تو که ....

چرا؟

این روزا خودمم نمی دونم چم شده....

فقط می دونم اینقدر خسته ام که حوصله خودمم ندارم..هرچقدر هم که با خودم کلنجار میرم فایده ای نداره...


من دلم می خواد با تو باشم...حتی بی تو....


...


بذار قسمت کنیم تنهاییمون رو

میون سفره ی شب تو با من

بذار بین من و تو دستای ما

پلی باشه واسه از خود گذشتن

.....


نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 12:31 PM توسط یه زن|


یک مداد سیاه

می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم

یک مدادپاک کن بده برای محو لبها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان

سیاهم کند

یک بیلچه

تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را

بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا

یک تیغ بده؛

موهایم را از ته بتراشم

سرم هوایی بخورد

نخ و سوزن هم بده،

برای زبانم می خواهم

بدوزمش به سق

اینگونه فریادم بی صداتر است

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی

مغزم را که شستم

پهن کنم روی بند

تا باد ببردش

به آنجایی که عرب نی انداخت

می دانی که؟

باید واقع بین بود

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیرمی خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب

برچسب ف/ا/ح/ش/ه می زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم

تو را به خدا

اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند

برایم بخر

تا در غذا بریزم

ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم

و سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر

به شکل گردنبند

بیاویزم به گردنم

و رویش با حروف درشت بنویسم

"من یک انسانم ".

"من هنوز یک انسانم"

"من هر روز یک انسانم"



پ.و1: نداره

پ.و2: نداره


بازم نداره....

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 7:47 PM توسط یه زن|


آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت        آيا چه خطا ديد که از راه خطا رفت


تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين        کس واقف ما نيست که از ديده چه‌ها رفت


بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش        آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت


دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم        سيلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتاديم چو آمد غم هجران        در درد بمرديم چو از دست دوا رفت


دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت        عمريست که عمرم همه در کار دعا رفت


احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست        در سعی چه کوشيم چو از مروه صفا رفت


دی گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد        هيهات که رنج تو ز قانون شفا رفت



ای دوست به پرسيدن حافظ قدمی نه        زان پيش که گويند که از دار فنا رفت




پ.و1: دوست اگه دوست بود که هیچ وقت نمی ذاشت کار به جایی بکشه که بعد از دار فانی گفتنت به یادت بیفته.....


پ.و2: واقعا ادم می مونه در مورد این پسر  های ایرانی چه نظری بده...آقای رایگان این فال به نیت شما بود تحویل بگیر

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 3:15 PM توسط یه زن| |

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرامِ.....آرام ... باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم "با یاد تو"
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...


که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....


تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ....
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 12:24 PM توسط یه زن| |



اكنون می توانم بفهمم كه شیطان چه زجری كشید، آن هنگام كه خود را مجبور یافت تا عشق خود به خدا را با انسان تقسیم كند. چقدر سخت است كه در پیشگاه معشوق سر سجده بر پای رقیب خویش فرود آوری. آن هم یك انسان، یك انسان خاكی! مسئله، مسئله غرور و تكبر نیست. مسئله عشق است!
.
و عشق را نمی توان تقسیم كرد. این گونه بود كه شیطان با عشق آتشین خود از درگاه خدا رانده شد. مطرود عشق الهی شد، شیطان رجیم نام گرفت!
.
عشق خدا را به وصال وی ترجیح داد، او حتی نمی توانست عشق خدا را با خدا تقسیم كند، چه برسد به انسان. خدا را با انسان تنها گذاشت ولی عشق خدا را هماره در سینه اش نگاه داشت.
.
ما مردمان، همواره شیطان را به خاطر سر پیچی از فرمان خدا لعن و نفرین می كنیم، در حالی كه هر آینه از خدا و خواست او روی بر می گردانیم.
.
و شیطان با پوز خندی بر لب، شاد از این كه هنوز انسان بی عشق نتوانسته عشق مطلق او را درك كند! آری شیطان عاشق بود، عاشقی كه نتوانست تقسیم شدن عشق مطلق خویش را تاب بیاورد. بر بهشت و حور و خوشی پشت پا زد تا بتواند عشق خویش را همواره مطلق نگاه دارد و خدا را با هیچ كسی تقسیم نكند.
.
یك عاشق مغرور، یك عاشق مطرود، شیطان رجیم !!!!

فواد. رايگان
یکشنبه 8 شهریور 88
4:23بامداد
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1:24 PM توسط یه زن| |

معماری ِ اندامت

               هر توریست ِ هیزی را

                                       دست به دوربین می کند ...

 

آنقدر تراشیده ای

که نابینا

خواب تورا

بهانه می داند

                    برای دیدن.

 

لب را که باز می کنی

            کلمات ِ گچبری شده ات

                                Stark را از طراحی مایوس می کند ...

آنوقت انتظار داری

من پــِی کدام تمدن دیگری بروم

که مثل تو

عطر تاریخش

این چنین جاودانه باشد؟!

 

دلهره دارم که مبادا

میراث فرهنگی ِ دلت فکر همگانی شدن بکند

و

دلت را

در ملاء عام

دسترس کنی برای

یک مشت غارتگر...



 از:استفراغ

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 10:46 PM توسط یه زن| |


Design By : Night Skin