یه زن
هر توریست ِ هیزی را دست به دوربین می کند
... آنقدر تراشیده ای که نابینا خواب تورا بهانه می داند برای دیدن. لب را که باز می کنی کلمات ِ گچبری شده ات Stark را از طراحی مایوس می کند
... آنوقت انتظار داری من پــِی کدام تمدن دیگری
بروم که مثل تو عطر تاریخش این چنین جاودانه باشد؟! دلهره دارم که مبادا میراث فرهنگی ِ دلت فکر همگانی شدن
بکند و دلت را در ملاء عام دسترس کنی برای یک مشت غارتگر... از:استفراغ هرگز انتظار ندارم مرا آنقدر که دوستت
دارم دوست داشته باشی.. نه انتظار ندارم این توقعی غیر منصفانه است. من باید عاشق تو باشم. در حد ممکن عشق و آرزومند آن که مرا بخواهی انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ...
پ.و1: گاهي اوقات واقعا از خودت هم انتظار نداري چه برسه به رفيقت پ.و2 : بعضي ها اصلا لياقت ندارن كه ازشون انتظاااار داشته باشي پ.و3 : ديشب مقصد نهايي 4 رو ديدم ...مثل همه ي مقصد نهايي ها قشنگ بود. من
غمگینم قلب
هایمان الوده به کوچه و خیابان است دست
هایم را می نگرم که در
تمام ساعت های سکوت
اکنون
که به بیرون می نگرم کسی در کوچه نیست
در را که باز می کنم هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب ساده و کوچک. لاینل واترمن داستان آهنگری را میگوید که پس
از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه
کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست به
نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من. عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود آن که می گوید دوستت دارم دل اندُه گین شبی ست که مهتابش را می جوید ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من. عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود پ.و1: امروز سریال مورد علاقه ام که همیشه با دیدنش انرژی
می گرفتم تموم شد. خود سریال بهونه بود مهم ای بود که من با دیدنش به زندگی و
اینکه باید بود و تلاش کرد امیدوار می شدم. انرژی زیادی می گرفتم دیدنی.البته خوب
اتفاقات خوب زیادی افتاده که همشون جای شکر داره . اونم خیلی زیاد. پ.و2: یه دوست خوب که می دونم اینجا رو تقریبا هر روز ( به
قول خودش)می خونه از من گله کردن که چرا عید و روزه مرد و بهشون تبریک نگفتم. دوست
عزیز عیدتون مبارک اما چند روز پیشا که خدا رو شکر خیلی هم دور نیست گمون کنم روز
زن بود من هم از شما ممنونم که روزه زن و بهم تبریک نگفتی.!!!!!!! خوبه آدم یه سوزن
به خودش بزنه یه جوال دوز!!! به دیگران. مشکل شما اینه که بیش از حد خودخواهی.
بهتره یکم تجدید نظر کنی در اخلاقت. پ.و3: امروز فیلم درباره الی و دیدم خیلی جالب بود بعد از
مدت ها فیلم قشنگی دیدم. لذت بردم . این جمله ی شهاب حسینی تو فیلم منو یاده یه
دوست انداخت : " یه پایان تلخ بهتره از یه تلخیه بی پایانه".... یادش به
خیر پ.و4: داداشم گند زده به این لپ تاب نمی دونم چش
شدهههههه............اه ه ه ه ه ه ه ه ه پ.و5: دلم واسه شاملو تنگ شده بود......
اكنون می توانم بفهمم كه
شیطان چه زجری كشید، آن هنگام كه خود را مجبور یافت تا عشق خود به خدا را
با انسان تقسیم كند. چقدر سخت است كه در پیشگاه معشوق سر سجده بر پای رقیب
خویش فرود آوری. آن هم یك انسان، یك انسان خاكی! مسئله، مسئله غرور و تكبر
نیست. مسئله عشق است!
.
و عشق را نمی توان تقسیم كرد. این گونه بود كه شیطان با عشق آتشین خود
از درگاه خدا رانده شد. مطرود عشق الهی شد، شیطان رجیم نام گرفت!
.
عشق خدا را به وصال وی ترجیح داد، او حتی نمی توانست عشق خدا را با
خدا تقسیم كند، چه برسد به انسان. خدا را با انسان تنها گذاشت ولی عشق خدا
را هماره در سینه اش نگاه داشت.
.
ما مردمان، همواره شیطان را به خاطر سر پیچی از فرمان خدا لعن و نفرین
می كنیم، در حالی كه هر آینه از خدا و خواست او روی بر می گردانیم.
.
و شیطان با پوز خندی بر لب، شاد از این كه هنوز انسان بی عشق نتوانسته
عشق مطلق او را درك كند! آری شیطان عاشق بود، عاشقی كه نتوانست تقسیم شدن
عشق مطلق خویش را تاب بیاورد. بر بهشت و حور و خوشی پشت پا زد تا بتواند
عشق خویش را همواره مطلق نگاه دارد و خدا را با هیچ كسی تقسیم نكند.
.
یك عاشق مغرور، یك عاشق مطرود، شیطان رجیم !!!!
یکشنبه 8 شهریور 88 بامداد 4:23
قبل از اینکه بخواهید اصل 90 به 10 را بخوانید باید بدانید که این اصل
تمامآ مربوط به عکس العمل شما نسبت به اتفاق های مختلف است. اینکه این اصل زندگی
شما را متحول خواهد کرد یا نه به عکس العمل شما نسبت به این مطلب مربوط می شود.
اگر به چشم «یک مزخرف دیگه» بهش نگاه کنید قطعآ عمل نخواهد کرد ، البته من هم از
شما نمی خواهم بدون تفکر قبولش کنید فقط قبل از اینکه فراموشش کنید با ذهن باز و
بی طرف درباره اش فکر کنید و چند بار امتحانش کنید.
اصلآ چی هست این 90 به 10؟
این اصل میگه 10 درصد زندگی خارج از کنترل ولی 90 درصد آن تحت کنترل ما
است و خوب یا بد بودن آن به عکس العمل ما مربوط می شود. تاخیر ساعت پرواز هواپیما
، خراب شدن ماشین یا فوت یکی نزدیکان مان دست ما نیست ، ما روی این 10 درصد کنترلی
نداریم ولی 90 درصد باقی متفاوت است! ما می تونیم تصمیم بگیریم که چطوری باشه.
چطوری؟ با عکس العمل هامون.
نگذارید مردم روی زندگی شما تاثیر منفی بگذارند ، هنز عکس العمل می تواند
بدترین شرایط را به بهترین شرایط تبدیل کند. بگذارید یک مثال بزنم:
سر میز صبحانه نشسته اید که یکدفعه دست دختر کوچک تان به لیوان چای می
خوره و همش میریزه روی لباس شما. چیزی که اتفاق افتاده ابدآ تحت کنترل شما نبوده.
اما کاری که شما بعد از افتادن این اتفاق می کنید همه چیز را مشخص می
کند!
شما قاطی می کنید! با عصبانیت سر دخترتان داد می زنید. او شروع به گریه
کردن می کند. حالا با خشم همسرتان را به خاطر گذاشتن لیوان چای روی لبه میز دعوا
می کنید و با عجله می روید بالا و لباس تان را عوض می کنید و بر می گردید پایین.
اما می بینید دخترتان به خاطر گریه کردن نتوانسته صبحانه اش را تمام کند و برای
مدرسه رفتن آماده شود. سرویس دخترتان می رود!
همسرتان باید سریع برود سر کار ، شما ماشین را بر می دارید تا دخترتان
را به مدرسه برسانید. چون عجله دارید جایی که باید با سرعت 60 کیلومتر در ساعت
حرکت کنید با سرعت 90 رانندگی می کنید. شما بعد از هدر دادن 35 هزار تومان برای
جریمه سرعت غیرمجاز با 15 دقیقه تاخیر به مدرسه می رسید. دخترتان با عجله بدون
خداحافظی به طرف در می دود.
با نیم ساعت تاخیر می رسید به محل کارتان اما می بینید کیف تان را فراموش
کرده اید! روز شما به گند کشیده شده! و همینطور بیشتر به گند کشیده می شود!
بالاخره با خستگی بر می گردید خانه و بدیهی است که جو خانه مثل هر روز
نیست و همسر و دخترتان از شما دلخور هستند و هر سه تای تان روز بدی داشته اید.
چرا؟ به خاطر عکس العمل شما هنگام صبحانه خوردن.
چرا شما روز افتضاحی داشتید؟
الف) تقصیر چای بود؟
ب) تقصیر دختر تان بود؟
پ) تقصیر
پلیس بود؟
ت) تقصیر خودتان بود؟
جواب قطعآ «ت» است. ریختن چای تقصیر شما نبود اما عکس العمل شما به
ریختن چای تنها در همان پنج ثانیه روز شما رو خراب کرد.
حالا ببینید این روز می توانست چطوری باشه:
چای می ریزه روی شما. دخترتان خیلی ناراحت می شود.
شما می گویید «عیبی نداره عزیزم ، دفعه بعدی حواستو بیشتر جمع کن»
حوله را از روی صندلی بر می دارید و سریع می روید بالا ، پیراهن دیگه
ای می پوشید و کیف تان را بر می دارید و سریع میایید پایین ، در همین لحظه دخترتان
را از پنجره می بینید که سوار سرویس شد و برای شما دست تکان داد.
شما پنج دقیقه زود به کار تان می رسید ، به همکاران تان سلام می کنید
و با نشاط و انرژی روی کار تان تمرکز می کنید.
دو سناریو مختلف ، شروع های یکسان ، پایان های خیلی متفاوت!
چرا؟ به خاطر عکس العمل شما!
اجازه ندهید اتفاق های مختلف روز و زندگی شما را مختل کند چون هر عکس
العمل اشتباه می تواند ضرر زیادی به همراه داشته باشد.
به شما می گویند شاید از کارتان اخراج شوید؟
به جای اینکه عذا بگیرید و بی خواب بشید و استرس بگیرید دنبال یک کار
تازه باشید. قبول دارم وقتی واقعآ این موضوع پیش بیاد کار سختیه و نمیشه فقط راجع
به یه چیزی حرف زد ولی سعی تان را بکنید. خواهید دید که قوی تر و قوی تر می شوید.
هواپیما تاخیر داره؟ برنامه کاری تان را به هم زده؟
به جای فحش دادن به زمین و زمان و اخم کردن به مهمان دار ها از وقت تان
برای یاد گرفتن چیز های تازه یا شناختن بقیه مسافر ها استفاده کنید. گاهی
این کار ها که به نظر مسخره می آیند (مثلآ شناختن سایر مسافر ها هنگام تاخیر
هواپیما) زندگی تان را طوری متحول می کنند که خودتان باورتان نمی شود. فرصت های
خوب همیشه آن لحظه که انتظار دارید سر راهتان نمی آیند گاهی باید خودتان ماجرا جو
باشید و آنها را پیدا کنید.
عصبانی بودن و از روی عصبانیت رفتار کردن همه چیز را بدتر می کند.
مثالش را به خوبی می دانید!
حالا اصل 90 به 10 را به خوبی شناخته اید ، کاری که باید بکنید این است
که با بستن این صفحه آن را از یاد نبرید و آن را در موقعیت های واقعی در زندگی تان
به کار بگیرید. فقط یک بار امتحان کنید ، مثلآ در یک جر و بحث سعی کنید مثل مثال
بالا همه چیز را به طرز مثبت تغییر دهید و اگر همه چیز خوب پیش رفت عین این پست
فکر کنید که اگر این کار را نمی کردید چه اتفاق هایی می توانست بیفتد.
مداد سیاهی که من دارم می تواند اثر های چند صد هزار دلاری خلق کند
اما من نمی توانم! بستگی داره کی چطوری ازش استفاده کنه.
اصل 90 به 10 و امثال آن می تواند بدترین زندگی ها را به بهترین
زندگی ها تبدیل کند. باز هم بستگی داره کی چطوری ازش استفاده کنه.
عکس العمل شما نسبت به این پست چیه؟ ممکنه به اشتراک گذاشتنش با
دوستان تان زندگی آنها را متحول یا حداقل خوشحال شان کند
انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر
فرار رو از سرت بيرون كنی !
انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به
من تعارف كنی
...
انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می
كنی، منو هم تو روياهات بـبـيـنـی ...
انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان
برداشتی، منو محرم بدونی !
حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی،
كليدها رو با خودت نبری ... !
فقط انتظار داشتم به حرمت :
تموم خاطرات مشترکمــون
تموم يادگاريهامون رو ديوار
تموم خط های شمارش روزهای شب زدمون رو ديوار
تموم دوستت دارم های رو ديوار
تموم قلب های تيرخورده رو ديوار
آروم صدام می كردی و می گفتی :
خداحافظ رفیق
زیرا مرده شورها از مرگ
انسان ها شاد می شوند
دلم میگیرد
دختر هایی را میبینم که
عشق معامله می کنند
و جنین سقط شده می خرند
هم کلاسی هایم در شعر ها
و رمان های عاشقانه ی سال غرق اند
و به نامه هایی که از پشت
شیشه های سخت و قطور به ما می رسد
چیزی جز هیچ نمی بینم
و چسب خورده ترین قسمت
سینه ام می شکند دوباره...
سعی به جمع کردن آن داشته
ام
الوده ترین رز دنیا را در
سپید ترین دست ها میبینم
به چشم های گناهکارش خیره
میشوم
و منتظر
که کسی دست های خالی ام
را پر کند
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد ...
مهدی اخوان ثالث
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است،
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...
یک روز عصر، دوستی که
به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از
این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را
ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ
نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیاش آمده.
اما نمیخواست دوستش را
بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این
پاسخ آهنگر بود:
«در این
کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این
کار را میکنم؟ اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد
با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا این
که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام
این کارگاه را بخار آب میگیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند
و رنج میبرد. باید
این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد،
سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی
که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب
سر، تمامش را ترک میاندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در
نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد
ادامه داد:
«میدانم که
خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده،
پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن
رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم، این است : «خدای من، از کارت دست
نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی، ادامه
بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب
نکن».
| Design By : Night Skin |

